حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

167

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

در سال 369 عضد الدّوله به قصد برادر خود فخر الدّوله كه از طرف پدر فرمانرواى همدان و رى بود حركت كرد و بهانهء او اين بود كه فخر الدّوله در كشمكش بين عضد الدّوله و عزّ الدّوله جانب پسر عمّ خود را گرفته بود و خيال داشت كه بدستيارى او با عضد الدّوله بجنگد . فخر الدّوله از ترس آنكه مبادا گرفتار عاقبت عزّ الدّوله شود همدان را ترك گفته بپناه قابوس گريخت و عضد الدّوله همدان و رى را گرفته ببرادر ديگر خود مؤيد الدّوله سپرد سپس ممالك حسنويهء كرد را هم كه همدست فخر الدّوله بود گرفت و يكى از پسران او را كه بدر نام داشت بر آنجا از طرف خود حاكم كرد . در سال 371 عضد الدّوله چون قابوس از تسليم فخر الدّوله ابا كرد بجرجان تاخت و آن شهر را تسخير نمود و قابوس و فخر الدّوله بخراسان فرارى شدند . براى تفصيل اين مطلب رجوع شود باحوال قابوس در فصل آل زيار . وفات عضد الدوله در 372 عضد الدّوله در شوّال سال 372 در بغداد در سنّ 47 به مرض صرع مرد و او را در نجف اشرف جنب مرقد امير المؤمنين على به خاك سپردند . مدّت امارت او بر بغداد از تاريخ قتل عزّ الدّوله بختيار پنج سال و نيم بود . عضد الدّوله اگرچه آن حسن سيرت و صفاى اخلاق پدر و اعمام خود را نداشته ليكن به علت فتوحاتى كه كرده و بذل و بخشش او و صلاتى كه بشعرا ميداده و احترامى كه باهل فضل نموده و ابنيه‌اى كه ساخته مشهورترين فرد خاندان بويهى شده است . خليفه او را بلقب ملك كه آن را به فارسى در آن ايّام شهنشاه ميگفتند ملقّب ساخته و چند تن از گويندگان بزرگ تازى زبان از جمله ابو الطّيّب محمّد بن حسين متنبّى او را بقصايدى غرّا ستوده و دانشمندانى جليل مثل ابو على فارسى از مشاهير علماى نحو و عبد الرّحمن صوفى رازى از بزرگان علماى هيئت و علىّ بن عبّاس مجوسى از اجلّهء اطبّا از محترمين دستگاه او بوده‌اند و عضد الدّوله بشاگردى خود نسبت بايشان افتخار ميورزيده .